داریوش خواننده و فعال اجتماعی

لطفا کمي صبر کنيد ...!

Please wait ...
Loading

بزرگترین وبلاگ هواداران داریوش اقبالی - دست نوشته های وفا

داریوش اقبالی و یاران


برای دانلود تمام آهنگ های آلبوم دنیای این روزای من کلیک کنید


 

برای دیدن عکس های کاور آلبوم دنیای این روزای من کلیک کنید


پشت صحنه کلیپ سلول بی مرز

عکس های شبنشینی بهروز وثوقی

new albom of dariush eghbali & fataneh eghbali 

دانلود آهنگ جدید داریوش به نام آی آدمها - تا بوی ایرانی

دوستاران داریوش اقبالی Dariush Fans Page

Promote Your Page Too

<- داریوش و علی گزرسز در منزل داریوش -پاریس 2006
ناگفته ها از داریوش
در مصاحبه اختصاصی من با علی گزرسز( نخستین ترانه سرای داریوش)
به بهانه ی تهیه کتاب زندگینامه داریوش ( صدای پای عشق)



کتاب صدای پای عشق ، زندگینامه ی داریوش اقبالی خواننده بزرگ میهنمان به کوشش و همت دریادلی نازنین، علی گزرسز که در واقع نزدیک ترین فرد به داریوش در طی سالها فعالیت هنری ایشان بوده آماده چاپ و انتشار قرار دارد. به این بهانه مصاحبه ی اختصاصی را با علی گزرسز که در حال حاضر در کشور نروژ ساکن هستند انجام داده ام که در این مصاحبه ایشان ناگفته های فراوانی را از زندگی داریوش در پیش و پس از انقلاب مطرح کرده اند .
علی گزرسز اولین ترانه سرای داریوش بوده که ترانه هایی چون پیمان شکسته ، قصه رسوایی ( ای غم من ) ،غروب بی ترانه، چه خوبه آدم همیشه ، یادمه اون قدیما و.. از زمره آثار اوست. گرچه علی گزرسز ( رها ) خود را ترانه سرا نمی داند بلکه بیشتر خود را نویسنده آثار منثورمعرفی می کند.
پیش از درج مصاحبه ، لازم است نهایت سپاسگزاری و تقدیر خودم را از استاد علی گزرسز بابت پاسخگویی به پرسش هایم داشته باشم:

پرسش اول : دوست می داشتم که در ابتدا یک بیوگرافی از خودتان برای خوانندگان سایت ارائه بفرمایید؟

درود بر شما

بگذار دیگران بر چاهک طلا ادرار کنند و شتک طلا بر آنان بپاشد !

مگر به جز این است که بر حاصل تلاششان که طلایشان است ادرار می کنند!!؟

نام . ع. گ. رها

فارغ التحصیل رشته هنرهای دراماتیک

کارم را با داریوش در سال ۱۳۴۹ و با ساختن ترانه (نبسته پیمان)شروع کردم که اولین کار مستقل داریوش به عنوان خواننده بود. برای داریوش ترانه های : نبسته پیمان ، یادمه اون قدیما ،ای غم من ،چه خوبه آدم همیشه ، میدونم یه روزی و ........همنویسی سرود ، قبله ی من خاک ایران است که سازنده اصلی آن مسعود سپند بود .
همکاری با فرشید رمزی و نوشتن ترانه برای برنامه های شش و هشت

بازخوانی ترانه (چه خوبه آدم همیشه ) توسط اندی

بازخوانی ترانه (چه خوبه آدم همیشه ) توسط نیما

نوشتن نمایشنامه تولدی دیگر واجرای آن در تالار مولوی سال ۱۳۶۶بعنوان نویسنده و کارگردان با بازی
محمد حاتمی و حسن کاخی، عباس ظفری ،زهره صداقت گویان، محسن عسگری و سارا گزرسز

نوشتن نمایشنامه فسیل ، اجرا در تالار فردوسی دانشگاه تهران بهمن ماه ۱۳۶۶

مجموعه شعر هنگامی که خسته می شوم با صدای شاعر ، بر روی سی دی با موسیقی ژاسکی از سوئیس

مجموعه شعر شیطان با صدای شاعر، بر روی سی دی

مجموعه شعر همیشه گرد با صدای شاعر ، بر روی سی دی

نوشتن ۱۰ ترانه آماده کار

چهار سال سرپرستی رادیو آوا در نروژ

نوشتن بیوگرافی داریوش از سال ۲۰۰۵

همکاری با خواننده ای به نام حمید اخویان دراستکهلم سوئد

ترانه ها : اونوقتا یادته بچه بودیم ما و گل کینه
.همکاری با برنامه تلویزیونی آینه ، کاری از
داریوش اقبالی

ساخت مستند هایی در باره پناهند گان 1383

ساخت فیلم مستند (گمشدگان دیار محبت) در رابطه با اعتیاد و ترک مواد مخدر1384

ساخت فیلم کودکان کار و خیابان و کودکان اعتیاد 1388

نوشتن پنج سناریو برای فیلم بلند و کوتاه که به زبان نروژی هم ترجمه شده است و در سایت
MY EBOOK
بعضی از آن ها بیش از ۲۰۰۰۰ بار خوانده شده است.
ادرس سایت
http://www.myebook.com/account.php?option=ebook_manager&action=listActive


پرسش دوم :
در صحبتی که پیشتر با هم داشتیم فرمودید که آشنایی شما با داریوش به تیمی فوتبال در سال 1345 برمی گردد. دوست می داشتم از این تیم و هم چنین افرادی که در آن بازی می کردند بدانم ؟ آیا فوتبالیست مشهوری از دهه 40 و 50 در آن حضور داشتند ؟ ظاهرا غلامرضا برادر داریوش بعدها به شکل حرفه ای به تیم عقاب تهران پیوست؟ و از داریوش و حضورش در این تیم بیشتر بگویید؟

این سوال شما مرا به سال های بیخبری و جوانی ام می برد ، سال ها ۱۳۴۵ و ۴۶
در آن سال ها خانه ما در منطقه ای بود بنام تهران ویلا که در خیابان
ستار خان
امروزی قرار دارد ، ما در خیابان دوم تهران ویلا بودیم و دایی داریوش ، آقای اعظمی ساکن خیابان چهارم تهران ویلا بود.
در منطقه ما زمین فوتبالی بود که امروز اثری از آن زمین بجا نمانده است ، فقط می توانم بگویم درست در سمت راست اتوبان تهران کرج و در محدوده خروجی پل ستارخان به خیابان ستار خان قرار داشت.
در آن زمین فوتبال ، تیم های زیادی بازی میکردند و من هم جزو یکی از تیم های اصلی و دسته اول بازی می کردم ،


یکروز وقتی برای بازی به سر زمین رفتم متوجه شدم یک تیم تازه در زمین مشغول بازی هستند که متوسط سن آن ها ( بزرگترین شان داریوش بود و کوچکترین شان دوسال کوچکتر از داریوش) که در آن زمان داریوش۱۶ ساله بود.
در آن روز من متوجه شدم که تیم جوجه طلایی یک بک بسیار فعال و تیزو بزی دارد بنام داریوش که در حقیقت کاپیتان تیم هم بود، بعدها آن ها شدند تیم دسته دوم ما ، اما در همان زمان هم داریوش با تیم دسته اول گهگاه بازی می کرد . چون براستی فوتبالیستی غیرتی بود ، این را هم بگویم در آن تیم هیچ بازیکن شناخته شده ای بازی نمی کرد و از همان تیم های محلی خودمان بود ، البته ما از فوتبال به سمت هنر رفتیم و فقط دو تا از بچه هابه فوتبال حرفه ای رسیدند ، یکی از آن ها محمد آزادان بود که به تیم ملی جوانان ایران رفت و یکی هم برادر کوچکتر داریوش بود به نام غلامرضا که بازیکن تیم عقاب شد .
در آن دوران من و داریوش فقط بخاطر فوتبال گاهی یکدیگر را می دیدیم و کاری به کار هم نداشتیم ، تا اینکه آن اتفاق آشنایی و دوستی ۴۰ ساله پایه ریزی شد.
بعد از ظهر تابستانی بود و من در منزل بودم ، شنیدم که مادرم دم در با کسی صحبت می کند و با لبخند به او می گوید :

تو که خودت از اون سیاه تر هستی
وآن فرد جواب داد :
خوب خانم همه بهش میگن علی سیاه

وقتی سرم را از پنجره اتاق ام که به خیابان باز می شد بیرون بردم ، داریوش را دیدم که مشغول صحبت کردن با مادرم بود. این نکته را هم بگویم که در آن دوران همه ی بچه های محل به من می گفتند علی سیاه ، که دلیل اش هم بازی مداوم من بود زیر آفتاب تابستان های ایران.
خلاصه
بلافاصله گفتم : صبر کن اومدم
لحظه ای بعد دم در خانه با او مشغول صحبت شدم و او برایم تعریف کرد که در بازی های یک جام که توسط شرکت کانادادرای برگزار شده است تیم شان تا مرحله ی فینال بالا آمده است و آن ها اجازه دارند یک بازیکن فوتبال از هر تیمی که دلشان می خواهد در آن بازی برای کمک به تیم جوجه طلایی دعوت کنند و داریوش گفت که من ترا انتخاب کرده ام ، می خواستم ببینم آیا می توانی به ما کمک کنی ؟


بلافاصله جواب دادم: بله و زمان بازی را پرسیدم ، یادآوری می کنم همانطور که در کتاب هم به این نکته اشاره کرده ام شاید آن بازی، بازی سرنوشت من و داریوش بود که هم با موفقیت به پایان رسید و من در آن بازی یکی از گل های پیروزی آن ها را به ثمر رساندم و هم این رفاقت دستمزد بازی آن روزم بود تا به اکنون .
آنروز بعد از بازی وقتی همه ی تماشاچیان از کنار زمین رفتند من شنیدم که بچه ها به داریوش اصرار می کنند که:


فقط یه دهن بخون خستگی مون در بره ،
من تا آنروز هرگز صدای او را نشنیده بودم و اصلا گمان نمی کردم او بتواند بخواند .
داریوش وقتی لباس هایش را عوض کرد در میان ساک هایش ، در یک ساک کوچکی را باز کرد و من با تعجب دیدم که او تمپوی کوچکی را بیرون آورد و بعد از اینکه پوست تمپو را با مالش کف دستش بر روی آن گرم کرد ، ناگهان شروع به نواختن نمود ،
امروز نه من می دانم که او در آنروز چه آهنگی را خواند و نه خودش بیاد دارد اما هرچه بود برای اینکه در دل من آتشی به پا کند ، همان قطعه ای که آنروز نواخت و خواند کافی بود.
شاید اولین نفری بودم که صدای او را قبلا نشنیده و نمی دانستم که چنان حنجره ای دارد .
بعد از خداحافظی ، منگ و مات از طنین صدای او به خانه رسیدم و مدام به داریوش فکر می کردم .
آن اتفاق خواندن او رشته ای شد برای دوستی و نزدیکی هرچه بیشتر ما ، چون بلا فاصله من از او خواستم که به تیم دسته اول بیاید و در کنار ما بازی کند ، که این همکاری باعث دیدن هر روزه او شد و من و او، از آن پس کمتر اتفاق می افتاد که در یک روز یکدیگر را نبینیم .
بخاطر نزدیکی بیشتر مان من متوجه شدم که اوبه خانه دایی اش به عنوان مهمان می آید و خودش هم راضی نبود که تمام روزهای هفته از خیابان شاه به تهران ویلا و خانه دایی اش بیاید،


بهمین دلیل من به او گفتم که در طبقه دوم خانه اتاقی دارم و او می تواند با من در آن جا زندگی کند ، در ابتدا او از پدر و مادر من هم خجالت می کشید ،اما وقتی رفتار خانواده ما را با خودش دید، تصمیم گرفت که برای مدتی در خانه ما اقامت کند.
پس بار و بندیل اش را بست به خانه ما آمد .
روزهای خوبی بود در کنار هم شاد و خندان بودیم ، حالا دیگر دوسالی گذشته بود ما بزرگتر شده بودیم و علاوه بر بازی فوتبال کتاب هم شده بود دوستی خوب برای ما و خصوصا با علاقه ای که داریوش به ادبیات کلاسیک ایران پیدا کرده بود و من بعد ها متوجه شدم که این خصیصه را از پدرش محمود اقبالی به ارث برده بود ، چون پدر او نیز در گفتار معمولی اش بار ها و بارها از شعر و ضرب المثل استفاده می کرد و ما هیچ وقت از همصحبتی با او خسته نمی شدیم ، اینرا هم بگویم که هم پدر داریوش و هم پدر من از مردان بسیار جدی بودند که ما به راحتی نمی توانستیم با آن ها ارتباط دوستانه داشته باشیم ،
غروری در رفتارشان بود که هر دوی ما را می ترساند.
و بعد از مدتی هم به دلیل قهر کوتاه مدت من با پدرم ، بنا به در خواست داریوش کوله بار بستیم و به خانه داریوش واقع در خیابان شاه رفتیم ، آن سال کلاس یازدهم بودیم و هردو عاشقانه به شعر و موزیک علاقمند ، اما علاقه من کجا و علاقه او کجا ، او با موزیک زندگی میکرد نفس می کشید ، حالا او گاهی از ناصر مسعودی می خواند و گاهی از عماد رام و گاهی از ویگن و عجیب که چه زیبا و منحصر به فرد کار های آنها را اجرا می کرد .
کلاس یازدهم را به اتمام رساندیم و من هم دوباره با پدرم آشتی کرده بودم ودر خانه خودمان با داریوش زندگی می کردیم .

پرسش سوم:
نخستین همکاری شما و داریوش به ترانه ی پیمان شکسته بر می گردد ، چه شد که اصلا داریوش پیشنهاد همکاری به شما داد و در باره این ترانه بیشتر بگویید ؟ چه شد که این ترانه متولد شد و آیا ترانه بر روی ملودی ساخته شد؟

داریوش چنان در گیر خواندن شده بود که نا خودآگاه حال او بر من هم اثر کرده بود، بدون اینکه در باره اش حرفی بزنیم اما هر دو در درون مان معتقد بودیم که او باید ترانه ی خود را بخواندو دیگر دوران کارآموزی به اتمام رسیده بود،
یکشب در زمستان سال هزارو سیصدو چهل و نه (1349) به واسطه ی برادر داریوش بنام سیاوش که با دختر خوانده ی حسن خیاط باشی یعنی با دختر همسر خیاط باشی که از هنرپیشه گان خوب آن زمان هم بود به نام خانم پری امیر حمزه آشنایی پیدا کردیم ، شبی درخانه خیاطباشی به مهمانی دعوت شدیم البته ،
من و داریوش با درخواست خودمان به آن مهمانی و یا پارتی رفتیم .
در تمام طول شب داریوش در انتظار آمدن حسن خیاط باشی چشم به در دوخته بود .
آه ، تا فراموش نکرده ام اینرا هم بگویم که یکماه پیش از آن ، یک شب در اتاق داریوش بودیم و ساعت حدود ده شب بود ، من متوجه شدم داریوش بجای خواندن فقط مشغول ز مزمه کردن یک ملودی است که تا آن تاریخ نشنیده بودم ، قلم و کاغذی در کنارم بود. آرام بدون اینکه او متوجه شود برداشتم و با خیال خودم بر آن ملودی ، ترانه ای نوشتم ، فکر می کنم چهار خطی شد، وقتی تمام کردم ، ملودی را از دهان او گرفتم و با اجرای خودم ترانه را برایش خواندم ، مات و مبهوت به من نگاه میکرد و بلافاصله کاغذ را از دست من گرفت و آن چهار خط شعر را با ملودی خودش خواند ، یادم نمی آید آن شب تا قبل از خواب چند بار او آن ملودی را خواند ، اما آنقدر بود که من ادامه شعر نبسته پیمان یا همان پیمان شکسته را نوشتم و تحویل اش دادم ، من آن شب زیبا ترین نگاه قدر دانی یک رفیق از رفیق دیگر را در چشمان او دیدم و هر گز نمی توانم آن لحظات را فراموش کنم .
خوابمان گرفته بود اما می ترسیدیم بخوابیم چون همه می دانند کسی که آهنگ ساز نباشد براحتی پس از گذشت یک ساعت ملودی را فراموش می کند، خلاصه یا او ترانه را می خواند و یا من ، تا اینکه عاقبت ساعت دوازده شب به این نتیجه رسیدیم که داریوش به در خانه همسایه برود که پسری همسن ما داشت و ما می دانستیم که او یک ضبط صوت ریل دارد ، داریوش برخاست و در حالی که ملودی را زمزمه می کرد از اتاق خارج شد و به در خانه همسایه رفت ، او پس از مدتی با ضبط صوت بازگشت ، اما هرچه کردیم نتوانستیم ترانه را در آن ضبط صوت ضبط کنیم.
هر دو نگران ، بخواب رفتیم ، اما جالب اینجا بود که وقتی من صبح از خواب بیدار شدم ، صدای او را از حمام خانه می شنیدم که با چه اکو زیبایی ، ترانه را بارها و بارها می خواند و من بعد از شنیدن صدای او آرام گرفتم و فکر کردم که از آنروز داریوش دیگر در هر جمعی بخواند ابتدا می گوید ،، یک ترانه می خونم از کار های خودم ، و این لحظه لحظه ی تولد یک اسطوره بود در موسیقی مملکت ما

حالا نقبی می زنم دوباره به آن مهمانی در خانه ی
خیاط باشی

آنشب دوست دختر سیاوش مهمان ها را ساکت کرد و گفت که برادر سیاوش که امشب این جا پیش ماست صدای بسیار زیبایی دارد و ما می خواهیم از او خواهش کنیم که برایمان بخواند.

من تا آن تاریخ ۴ سال بود که در مکان های مختلف داریوش را دیده بودم که به راحتی و بی هیچ استرسی می خواند ، اماآن شب برای لحظه ای نگاهش به نگاه من افتاد و من نگرانی را در چشمان اش دیدم و با لبخندی به اودلداری دادم که تو می توانی و لحظه ای نگذشته بود که او یکی از زیبا ترین اجرا های ترانه پیمان شکسته راانجام داد، من از همان ابتدا منتظر انتهای کار بودم ودلم می خواست هرچه زودتر ترانه به پایان برسد و عکس العمل آن شب مهمان ها را ببینم که به هر صورت اجرای ترانه تمام شد و در پایان کار همه بدون استثتا از جا برخاستند و چنان او را تشویق کردند که من بخاطر موفقیت او به اوج آسمان ها رفتم و تا بخود آمدم دیدم که او به در خواست مهمان ها یکبار دیگر ترانه را باز خوانی می کرد ، او کار خودش را کرده بود و در طول آن شب ، شاید بیش از ده ترانه مختلف به در خواست مهمان ها اجرا کرد.
شب از نیمه گذشت ، اما خیاط باشی به خانه نیامد ، کم کم مهمان ها همگی رفتند و فقط مانده بودیم من و داریوش و سیاوش که هر سه مان دست دست می کردیم که شاید حسن خیاط باشی به خانه برسد ، اما زمان ، زمان رفتن بود و ما دقیقا در بین در خانه و کوچه در حال خداحافظی بودیم که به یکباره دختر خیاط باشی فریاد زد و گفت بابا اومد و درست این همان لحظه ای بود که آن اسطوره موسیقی ما می بایست با اولین و موثر ترین فرد دست اندرکار هنر ایران آشنا می شد، ما در لحظه ی ورود او ، خود را کنار کشیدیم و فقط با صدای بلند و از ته دل سلام کردیم :
خیاط باشی با آن چهره ی همیشه خندان و دلنشین اش جوابمان گفت و بلافصله از اینکه دیر رسیده بود معذرت خواهی کرد و هدیه ای را که برای تولد دختر اش خریده بود به او داد و او هم به جرم اینکه دیر آمده بود از پدر خواهش کرد فقط در آن وقت شب به داریوش به اندازه اجرای یک ترانه وقت بدهد ، او گیج و از همه جا بیخبر گفت : خوب ، خوب باشه بذار بریم تو

او، وارد حال خانه شد و ما هم به دنبال او براه افتادیم ، روی یکی از کاناپه ها نشست و ما در میانه راهرو و داریوش در آستانه ورودی حال خانه ، با اشاره ی او شروع به خواندن ترانه پیمان شکسته کرد ، من هزار چشم قرض کرده بودم و تمام لحظات خواندن داریوش ، تمام حرکات ورفتارخیاط باشی را زیر نظر داشتم و حسی به من گفت که داریوش از این امتحان بزرگ سر فراز بیرون خواهد آمد و درست در پایان خواندن اش بود که خیاط باشی بلند شد و با او دست داد و گفت :

چند روز دیگر زنگ بزن تا قراری بگذاریم برای آمدن ات به تلویزیون ملی آن روز گار.
از خانه بیرون آمدیم ، برف زیبایی زمین را سفید کرده بود ، دیر وقت بود و ماشین هم نداشتیم و می بایست از خیابان امیر آباد تا خیابان شاه پیاده برویم ، دار یوش چنان سرخوش به پرواز در آمده بود که گهگاه جای پایش را روی برف ها نمی دیدم و می توانم بگویم آن شب بیشترطول راه را تا خانه پرواز کرد تا بپیماید.
و اکنون ، همه چیز برای داریوش شدن مهیا بود ، ترانه ای داشت از خود و صدایی ملکوتی و مملو از انسانیت .
هفته ی بعد هم تا حدودی هفته ی سرنوشت بود ،زیرا یکبار دیگر می بایست در حضور چند تن از موزیسین های حرفه ای امتحان صدا می داد و از عجایب کار روزگار، ممتحن آن روز صدای داریوش ، کسی نبود به غیر از بابک افشار ، همان بزرگمرد موزیک پاپ ایران ، همان سازنده یکی از زیباترین ملودی های موزیک ایران ، یعنی بمان مادر .
داریوش آن روز از آن امتحان سر فراز بیرون آمد و قرار شد ترانه پیمان شکسته را برای تنظیم به موسیقی دانی که متاسفانه اکنون نام اش را فراموش کرده ام بسپاریم ، تا او پس از تنظیم کار ، د اریوش را برای اجرا به استودیو دعوت کند.
خبر را به خیاط باشی دادیم و او با خوشحالی به داریوش گفت : بجمبین که می خواهم در همین واریته بزرگ سال مثل یک آس ترا زمین بزنم .
کار تنظیم شد ، داریوش با آن صدای مخملی به راحتی اجرایش کرد و نوار مادر برای ضبط و میکس تصویر وصدا در اختیار خیاطباشی قرار گرفت .
اما بگویم از کار های خیاط باشی ، که با طنز نیش دارش به هیچکس در آن روزگا ران رحم نمی کرد و برنامه هایش جزو پر بیننده ترین برنامه های تلویزیون بود ،
او یک برنامه دائمی داشت بنام مهندس بیلی که براستی با خلق آن شخصیت مهندس بیلی ، مجوز به زیر سؤال بردن همه ی دست اندرکاران رژیم پهلوی را داشت و در آن زمان کاری کرد کارستان .
بعد ها شبکه صفر را می ساخت که آن برنامه هاهم ، هر هفته نشان دهنده ی نگاه تیز بین او بود به مسایل و مشکلات جامعه ومردم در آن روزها.
داریوش برای ضبط برنامه به تلویزیون رفت و کار را اجرا کرد ،ولی متاسفانه در بازدید و ممیزی برنامه وارتیه بزرگ سال ، تیغ سانسور همه ی برنامه را به زیر سؤال برد و برنامه در عید آن سال اجازه پخش نگرفت .
همزمان در آن سال ها ، یک کانال تلویزیونی به نام کانال آموزشی در ایران شروع به کار کرد و در بین برنامه ها ترانه های مختلفی از خوانندگان پخش می کرد و داریوش هم برای اولین بار صدایش از آن کانال آموزشی به گوش مردم رسید.
اما هنوز پخش صدایش از آن کانال ، او را ارضا نمی کرد . او می دانست که برد صدایش بیش از این هاست .
چند ماه بعد روزی از تلویزیون با او تماس گرفتند و از او خواستند که به آن جا رفته و با شخصی به نام فرشید رمزی ملاقات کند.
فرشید رمزی از هزار فامیل بود و دست وبال اش برای ساخت برنامه شش و هشت بسیار باز بود و خودش هم آدمی بود که کارش را می دانست ، او تصمیم گرفته بود برنامه ای بسازد به نام شش و هشت و به همین خاطر به دنبال خوانندگان جوانی بود که بتواند برنامه ای نو وتازه در زمینه موسیقی پاپ بسازد .
در آن روز ها ، دور ، دور بیتل ها بود و جوانان در زمینه ی موزیک حرف اول را می زدند و فرشید رمزی هم که تحصیل کرده اروپا بود با ایده های جدید پا به میدان گذاشت و کاری کرد کارستان که بعد از او چند برنامه سازدیگر هم در زمینه همکاری با جوانان در موزیک پاپ شروع به ساخت برنامه کردند که یکی از معروف ترین آن ها برنامه یا واریته پنجره ها بود .
لازم به توضیح است که از آن گروه خوانندگان دربرنامه شش و هشت فقط داریوش بود که خوش درخشید و می توانم بگویم در کل هیچکدام از خوانندگان دیگر آن گروه حتی نتوانستند در فاصله ای دور از او بایستند و خودی نشان دهند.
داریوش در اوایل کار سه ترانه در آن برنامه بطور خاص و یک ترانه ای هم به صورت همخوانی ی با دیگران از من اجرا کرد.
که عبارت بودند از :
پیمان شکسته
ای غم من
یادمه اون قدیما
و چه خوبه آدم همیشه

اما هنوز به دلیل اینکه من واو و دقیق تر من ، در زمینه ی موزیک و ترانه حرفه ای نشده بودیم یک جای کار می لنگید ، اما در همان روزها بود که ترانه سرا و آهنگسازی به نام درویش جاویدان ، ترانه ای را برای خواندن به داریوش پیشنهاد کرد و این همان ترانه ای بود که می بایست داریوش را از زمین بلند کند و بر بال موزیک ایران بنشاند ، نام آن ترانه ، به من نگو دوستت دارم بود.
که پس از پخش از تلویزیون نام داریوش و چهره ی او ، چهره ی آشنای مردم شد.
در حقیقت حرکت او به سمت شهرت و محبوبیت چنان بود که در عرض یکسال توانست با قرار گرفتن در کنار بزرگانی مثل پرویز مقصدی و ایرج جنتی عطایی که به واقع هر دو نبض ملودی و ترانه ایران را در دست داشتند به جایگاهی برسد که تا امروز هم ، آن ملودی ها و ترانه ها واقعا شنیدنی هستند .
به نظر من می بایست در اینجا به یک نکته ای اشاره کنم و آن ، حضور ایرج جنتی عطایی در کنار داریوش بود در آن سال ها ،
ایرج به خاطر نگاه نقادانه اش به مسایل و مشکلات مردم روزگار خودش و ابزار برنده ای که به نام ترانه در دست داشت و سروده های سیاسی که ساخته بود و مرد میدانی برای خواندن اش نمی یافت ، حالا با داریوشی مواجه گشته بود که ترس از خواندن آن ترانه های سیاسی رانداشت و همین شد باعث ساخت اولین ترانه سیاسی ایران بعد از دوران مشروطیت که با نام جنگل به بازار آمد ، حالا دیگر داریوش و ایرج جنتی عطایی و تا حدودی جاویدان یاد بابک بیات ، شمشیر هایشان را در مقابل رژیم پهلوی از رو بسته بودند و آن ترانه حکایتی بود از نبرد دلیرانه ، گروهی از چریک های فدایی خلق که در جنگل سیاهکل در شمال ایران ، برای اولین بار به جنگ چریکی با رژیم دست زده بودند و متاسفانه ، همگی آن ها، در آن نبرد نابرابر جان باختند.
خوب رژیم بلافاصله دست به کار شد و قصد آن کرد که تصویر و صدای داریوش را برای همیشه از صحنه ی موزیک ایران محو کند ، اما همانطورکه دیدیم موفق نشدند و داریوش هر روز بر محبوبیت اش افزوده می شد.
برنامه شش و هشت و به نوعی رادیو وتلویزیون محبوب ترین خواننده اش را از دست داده بود ،
رژیم تمام هم و غم اش را بر آن گذاشت که خوانندگان جدیدی پیدا کرده و جای خالی داریوش را پر نماید.
داریوش اجبارا برای گذران زندگی و تهیه پول برای ترانه های نخوانده اش به کاباره رفت و در آن سال ها توانست بالاترین دستمزد یک خواننده را در کاباره های ایران بدست آورد ، رژیم هم دلش خوش بود که شنوندگان او را از او جدا کرده است و دیگر حضور او خطری در بر ندارد ، اما غافل از آن که مسعود امینی داشت در خلوت خویش و برای ادای دین به آن بزرگ مرد مبارزات ایران ، یعنی خسرو گلسرخی ، ترانه ای می سرود که به نوعی ارکان رژیم را به لرزه بیاندازد ، او ترانه را ساخت و دوباره استوار مردی برای خواندن اش قد علم کرد و خواند :
کفتر کشته پروندن نداره
و از آن پس ما شاهد ظهور شعر ها و ترانه های اعتراضی ترانه سرایان بودیم ، زیرا پس از آن ، بوی خوب گندم شهیار قنبری رخ نمود و دوباره ایرج با غریوی به میدان آمد و مرثیه زیبا و غم انگیز خونه را ساخت و بعد از آن ترانه همیشه ماندگار و اثر گذار بن بست را با صدایی که حالا دیگر صدای اعتراض بود به مردم اش هدیه کرد.
آن ها به نوعی آب در خوابگه مورچگان ریخته بودند و همین باعث شد که در شهریور سال هزارو سیصدو پنجاه سه ساواک شاهی دست بکار شود و با یک صحنه سازی ناشیانه که در رابطه با مواد مخدر بود ، پاپوشی برای داریوش ساخت و او را برای مدت نه ماه به زندان انداختند ، اما عجیب بود که برای مواد مخدر چرا همه ی ترانه سرایان را هم دستگیر کردند، همه ی آن هایی که ترانه های سیاسی او را سروده بودند.

پرسش چهارم:

گفته می شود که تعدادی از اجراهایی از خوانندگان مشهور وجود دارد که در استودیو اجرا شده ولی بدلیل سانسور پخش نگردیده ، آیا همکاری بین شما و داریوش بوده که چنین سرنوشتی داشته باشد یا اصولا خود داریوش اجراهایی از دیگر ترانه سرایان داشته که به مرحله انتشار بدلیل سانسور ساواک نرسد؟

برای پاسخ به این سئوال شما بهتر می دانم نقبی بزنم به سالهای 1350 یعنی درست سال برگزاری جشن های 2500 ساله ایران.
در آن دوران داریوش درست بیست سال داشت و لازم می دانم به این نکته هم اشاره کنم که داریوش برای مدتی به همراه یکی از دائی هایش به چندین شهر ایران سفر کرده بود و مثلا در سنندج مدت یک سال هم مانده بود ، درس می خواند .
در پی این سفرها و با نگاه تیزبین و نقادانه ای هم که از ابتدا داشت ، فقر و بیچارگی مردم ایران را به چشم خویش دیده بود و همین دوران کوتاه و اوضاع اقتصادی مردم که در فقر و بدبختی روزگار می گذراندند ، اثر خود را بر روی او گذاشته بود، و او در مرحله اول حکومت و به طبع آن رژیم پهلوی را در آن وضعیت مردم گناهکار می دانست .
البته اگر بخواهم نگاه صادقانه ای به آن دوران بیاندازم باید بگویم که شاید شاه می خواست با جشن های دوهزار و پانصد ساله به ما یادآوری کند که ملت ایران در گذشته های تاریخی خود ، دین و آیین خود را و خصوصا دینی که عصاره و خلاصه همه ی اخلاقیات ادیان دیگر را در سه جمله که همانا پندار نیک ، کردار نیک ، گفتار نیک بوده است را داشته است . من فکر می کنم که اگر به واقع شاه از این دیدگاه و از این منظر این جشن ها را برپا کرده بود ، چیز با ارزشی بود ، اما اگر نگاهش هم چنین بوده ، به نظر من متاسفانه ابزاری که برای این مهم انتخاب کرده بود ابزار مناسبی نبود و با اوضاع اجتماعی ، اقتصادی آن روزهای ایران در تضاد بود ، زیرا چنان بودجه ای برای آن جشن ها مصرف کردند که با همان پول می توانست وضع اجتماعی بیش از نیمی از مردم ایران را سروسامان بخشد و می توانم نتیجه بگیرم که در انجام این کار به جای کمک به ایرانیان و بازگشت به خویشتن خویش ، بیشتر به خود و سلسله پهلوی بها داده بود و چون همان طور که گفتم ابزار ، ابزار مناسبی در جهت رفاه مردم نبود ، بی شک مردم شروع به اعتراضات کردند و خوب داریوش هم یکی از مردمی بود که درد و فقر و زندان را دیده بود و نمی توانست تنها خواننده مردمان کاباره نشین آن دوران باشد و در اولین فرصت به کمک ترانه سرایان و موزیسین های متعهد حرف اش را زد و چون به نوعی خود را زبان اعتراض مردم می دانست زبان به اعتراض گشود.
در حقیقت آن ریخت و پاش ها ، داریوش را به فکر واداشت که نه تنها داریوش را که ترانه سرا و موزیسین اش را هم به فکر واداشت ، نتیجه آن نوع تفکر چیزی شد به نام ترانه اعتراض .
اونها در کل تمام اعتراض خود را ، موزیسین با موزیک و ملودی اش ، ترانه سرا با ترانه اش ، چیزی ساختند و مهمتر از همه خواننده ای داشتند که در آن دوران همان طور که قبلا هم اشاره کردم با ترس بیگانه بود و با صدای اثرگذاراش می خواند و زبان اعتراض ملت خود شده بود و عجیب این که در آن روزگار مردم هم تشنه ی چنین ترانه هایی بودند ،

حالا شاید این سئوال پیش بیاید مگر ترانه سراها قبلا چنین ترانه هایی نمی نوشتند ، شاعران که همیشه زبان اعتراض مردم بوده اند ، پس چرا خوانده نمی شد؟
و این سئوال بجایی خواهد بود ، که جواب آن هم این است که چنین ترانه و شعرهایی بود ، اما خواننده ای که جرات خواندنش را داشته باشد پیدا نمی شد ، اصلا خوانندگان آمده بودند دلنگ و دلنگی بکنند و با خوش نشینی روزگار بگذرانند ، به همین خاطر است که قبلا اشاره کردم که چنین کاری ، کاری بود کارستان و گاو نر می خواست و مرد کهن ، خلاصه در آن روزها ما شاهد ترانه هایی بودیم که در سرزمین ادب ما مثل دانه ای با خاک عروسی می کرد و کودکی به نام ترانه ی سیاسی متولد می شد ، در حقیقت گیاه نورسی بود که می خواست در آینده تمامی رژیم پهلوی را زیر سئوال ببرد.
در آن دوران خواننده دیگری از تبار مردان کهن وارد عرصه هنر شده بود و پس از این که داریوش ، آهنگ پریا از شاملو ی بزرگ را خواند ، فرهاد هم نشان داد که مرد میدان است و جنگ آوری می داند ، زیرا با اجرای استادانه ی شبانه ، که از شاملوی افسانه ای بود ، جایگاه خویش را در عرصه ی ترانه های سیاسی بدست آورد و تا همیشه ی زندگی اش ، خوب ماند و خوب خواند ، یادش و نام اش همیشه زنده و جاوید باد ،
شاید این نوع از خوانندگان در تنهایی اشان از خود پرسیده بودند که واقعا جایگاه من در این مملکت کجاست ، و با این هنر خدادادی چگونه می توانم برای مردم مثمرثمر باشم ، در حقیقت داریوش و امثال او ، این شانس را داشتند که در خلوت خویش با هوس های زودگذر خود به نبرد برخیزند و برای خویش هدفی مشخص کنند ، با آگاهی به این نکته ، که راهشان ، ناهموار و شبشان تاریک و بیم موج است ، اما بار خواهش نفسانی ی خویش را بر زمین گذاشتند و قامت استوار کردند و دل به دریای طوفانی آن دوران تاریخ مملکت خود زدند و چه خوشبخت و خرسندند که امروز در زیر محک مردم مملکتشان به عیار مفتخر می شوند و در گنج خانه افتخار میهن شان آرام می گیرند و گروهی دیگر به محک می روند و به بازار مسگرها فرستاده می شوند.
اینجا به این نکته هم اشاره کنم ، اگر چه داریوش در آن دوران مثلا ترانه جنگل که ساخته جنتی عطایی بود را خواند ، اما نکته قابل توجه در کارهای او این بود که هرگز وابسته به هیچ دار و دسته و گروه سیاسی نبود و حرف اش این بود که ، در این مقطع می توانم زبان اعتراض چریک های فدایی خلق باشم و فردا اگر به طور مثال اگر ظلمی به مجاهدین و یا دیگر گروه ها بشود باز هم زبان اعتراض آنها هم خواهم بود ،
در حقیقت دومین ترانه اعتراضی او همان ترانه رهایی کار مسعود امینی بود که برای بزرگداشت خسرو گلسرخی سروده بود و داریوش با خواندن آن چهره به چهره رژیم فریاد زد و به اعدام او اعتراض کرد .
هنوز آتش آن ترانه سرد نشده بود که دوباره به کمک شهیار قنبری و زنده یاد واروژان آماده نبرد با سلطان شد و این بار مستقیما خود شاه را هدف قرار دادند و در ابتدا به او گفتند:
بوی گندم مال من
هرچی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من
هر چی می کارم مال تو

و در پایان کار گفتند:
بوی گندم مال من
هر چی که دارم مال من
یه وجب خاک مال من
هر چی می کارم مال من

به هر حال از همان ابتدای کار ، معلوم بود که ساواک در مقابل این ترانه ساکت نخواهد نشست و همین طور هم شد ، پس از پخش ترانه بوی خوب گندم ، داریوش در پس یک صحنه سازی نه ماه به زندان افتاد .
البته این نکته هم جالب است که شما بدانید و آن این که مثلا ترانه :
وقتی که گل در نمی آد
سواری این ور نمی آد
کوه و بیابون چی چیه ؟
وقتی که بارون نمی آد
ابر زمستون نمی آد
این همه ناودون چی چیه ؟


خوب این ترانه یعنی چه ؟
آیا به جز این است که در سالهای بعد یعنی در حدود سال های هزار و سیصد و پنجاه و پنج و دورانی که شاه یکه تازی می کرد و هنوز از جشن های دوهزار و پانصد ساله سرمست بود ، به یک باره داریوش با ظرافت واستفاده از اورتور آهنگ بوی خوب گندم فریاد می زند که :
بابا نون نداریم بخوریم ، این همه ریخت و پاش برای چه ؟

دوباره ترانه را بخوانید:

وقتی که گل در نمی آد
سواری این ور نمی آد
کوه و بیابون چی چیه ؟


به همین خاطر این ترانه از زیر تیغ ممیزی می گذرد زیرا آنها نفهمیدند منظور ترانه سرا چه بوده است .
به طور کلی بعد از این که رژیم متوجه شد که شعر و ترانه ابزاری شده است در دست هنرمندان ، برای جلوگیری از این حرکت روشنگرانه ی ترانه سرایانی مثل ایرج جنتی عطایی ، مسعود امینی ، شهیار قنبری ، و خصوصا تنها خواننده این نوع ترانه ها یعنی داریوش ، پا به میدان گذاشت و با تیغ بران سانسور به جنگ آنها کمر بست.
خصوصا بعد از این که داریوش بعد از نه ماه از زندان آزاد شد ، ساواک شاهی با فرستادن اطلاعیه و بخشنامه هایی بر این نکته تاکید داشت که متن ترانه ها حتما و بدون استثنا باید ممیزی شود و پس از تایید مراجع ذیصلاح ، استودیوهای صدابرداری ، اجازه داشتند آهنگ ها را ضبط کنند .
خوب واضح است که گهگاه بسته به نوع نگاه سانسورچی ، بعضی از ترانه ها اجازه پخش می گرفت ولی بعدا متوجه می شدند که شعر مثلا سمبلیک است و منظور ترانه سرا از شب ، یعنی حکومت وحشت شاه است و آفتاب معنی سمبلیک نور و آزادی است و حالا خودتان حدس بزنید که لیست کلمات غیرقابل استفاده در ترانه ها چه حجم عظیمی پیدا می کرد .
مثلا من یادم هست که ترانه لالایی ( لالا می گم برات خوابت نمی آد ) از ساخته های پرویز مقصدی ، شعر دیگری داشت و بعد از شنیدن شعر توسط سانسورچیان ، جلوی آن گرفته شد و ترانه سرا مجبور شد شعر را عوض کند و اگر شما متن شعر ترانه را اکنون با دقت گوش کنید ، می بینید که معلوم نیست مادر آن بچه ، فاحشه بوده است یا یک انقلابی ، البته وقتی من شعر ترانه را گوش کردم ، تصمیم گرفتم بر آن ملودی که بسیار هم دوست می داشتم ، ترانه جدیدی بنویسم که عاقبت هم نوشتم ، اما هرگز اجرا نشد ، چون ترانه ، سیاسی تر از ترانه اول شده بود.

مثلا من در آن ترانه نوشته بودم:

زمستون شد هوا ابره دوباره
شب این بیکسون سرده دوباره
رو طاق آسمون غم خونه کرده
خدا خشمش گرفته خون میباره
نمی دونم چرا سرده شباشون
می سازن شعله از اشک چشاشون
شکسته شیشه ی درهای بسته
رو طاق کاهگلی سرما نشسته
همه امیدشون گرمای اشکه
دیگه اشک چشا تو خون نشسته

و به اینجا توجه کنید که در شعر اصلی لالایی ، پدری برای بچه اش لالایی می گوید و من در اینجا به عنوان ناظر داستان ، کودک را می بینم که در کنج آن خانه است و در حقیقت شاید جوابی بود به آن ترانه که ادامه می دادم:
می بینم کودکی تو کنج خونه
زیر لب می گه این طور نمی مونه
یه روزم نوبت ما می شه آخر
پدر مرده بمون پیش ام تو مادر
پدر مردی ، ولی من زنده هستم
گرفتم خنجری برنده دستم
می خوام تو قلبشون خنجر بشونم
می مونم من پدر تا خون ببینم


و راستش بعدها که بازنگری به این شعر کردم ، از کلمه خنجر و خون و زدن تو قلب ، خوشم نیامد و دوباره تغییراش دادم به این ترتیب که نوشتم:

می بینم کودکی تو کنج خونه
زیر لب می گه این طور نمی مونه
همه هر وقت بخوایم
هر وقت بجمبیم
یه روزی شیشه تو قابا می افته
عکس خورشید توی آبا می افته
من این و یادم بابا می گفته
یه روزم نوبت ما می شه آخر
پدر مرده بمون پیش ام تو مادر

حالا اگر شما ملودی را به یاد داشته باشید و این ترانه را با آن ملودی بخوانید ، می بینید که درست جا می افتد .
چیز دیگری که یادم هست ، در حقیقت دریک چنین موقعیت هایی متاسفانه خودسانسوری به سراغ انسان می آید و ناخودآگاه و گه گاه هم بسیار آگاهانه شاعر سعی می کند با زیرکی از زیر تیغ سانسور رد شود و با استفاده بیشتر از کلمات و یا مفاهیم سمبلیک ، خود و اثرش را از ممیزی نجات دهد ، اما باید بدانیم که هنرمند در حقیقت وارد یک جنگ پنهان شده است و به آسانی شمشیر زمین نخواهد گذاشت ، گاهی از کوچه های مسائل اجتماعی می گذرد و گاهی هم از قصه یک فیلم سینمایی که قرار است برای آن موزیک متنی ساخته شود ، نقبی می زنند به دردها و رنج مردم ، البته این کار ، کار هرکسی نیست ، و گاو نر می خواهد و مرد کهن
در این میان گاهی مردم به میل خویش یک اثر هنری را با نگاه سیاسی محک می زنند و خود قصه ای می سازند و شایعه دهن به دهن می گردد و اگر این شایعه بار سیاسی به ترانه ، بدهد ، معمولا همه دست اندرکاران آن اثر هنری سعی می کنند ، جواب درستی به سئوال خبرنگاران ندهند و گاهی هم با یک جواب دوپهلو بار شایعه را بیشتر می کنند.
مثلا ترانه بسیار زیبا و ماندگار، مراببوس ، که در اذهان مردم جامعه ما بار سیاسی دارد و لحظه ی خداحافظی پدری را به تصویر می کشد که به سوی مرگ می رود و برای آخرین باربا فرزندش درددل کرده و خدانگهدار می گوید.
البته در مورد داریوش به خصوص بعد از آزادی از زندان نه تنها وزارت فرهنگ و هنر ، کارهای او را بازخوانی می کرد ، علاوه بر آن به وسیله ی اطلاعیه ای به تمام استودیوهای ضبط صدا در ایران اخطار داده بودند که داریوش حق ضبط صدایش را در آن استودیوها ندارد ، به همین دلیل داریوش می بایست حتی برای خواندن ترانه های عاشقانه هم با هزار دوز و کلک و در ساعات غیر اداری وارد استودیوها می شد و شبانه کارهایش را اجرا می کرد ، زیرا قصد آنها نخواندن داریوش بود نه فقط جلوگیری از ترانه های سیاسی او.

پرسش پنجم :
شما در سال 1989 ترانه ای را با همکاری مسعود سپند و آهنگ بیژن قادری و با صدای بیش از 20 خواننده ساختید. از این ترانه بگویید و حال و هوایی که منجر به سرایش این ترانه شد . چه کسی این ایده را مطرح ساخت؟

راستش در آن زمان ، من حدود یازده سالی بود که داریوش را ندیده بودم و پس از جنگ ایران و عراق ، به این نتیجه رسیدم که بهتر است من هم راهی امریکا شوم و در آنجا زندگی کنم ، کوله بار بستم راهی شدم ، به واقع بهترین لحظات آن سفر همان دیدار داریوش بود ، آن یار غار و رفیق ایام
به محض رسیدن به آنجا انرژی هر دوی ما قابل قیاس با قبل نبود ، هر دو به هم نیرو می دادیم ، و در کنار هم به راستی لذت می بردیم که البته این احساس من بود .
در همان دوران ، داریوش به من گفت که مدت پنج ماه است که مشغول کار روی یک پروژه به نام همبستگی هستم و آن هم همبستگی خوانندگان ساکن لس آنجلس ، او برایم شرح داد که شعری از مسعود سپند در مجله ای به طور اتفاقی خوانده ام و بسیار شعر را پرمحتوی دیده ام ، وقتی شعر را خواندم متوجه شدم که مثل همیشه انتخابش درست و دقیق بوده است.
در آن روزها مشغول نوشتن دعوت نامه بود برای کلیه خوانندگان مطرح و غیر مطرح آن روزها و در کنار آن ، تمام وقت بر روی ملودی که ساخت و ایده اولیه اش از خود داریوش بود ، با آهنگساز جوانی به نام بیژن قادری کار می کرد.
وقتی متوجه شدیم که تعداد خوانندگان به بیست نفر رسیده است ، دیدیم آن سرود واره ، کمی برای اجرای آن بیست خواننده کوتاه است ، به من پیشنهاد داد که اگر می توانم ، مقداری شعر به آن اضافه کنم ، در ابتدا من گفتم چقدر بهتر می شد که خود ، شاعر ترانه ، یعنی آقای مسعود سپند این کار را می کرد ، اما چون در واقع هیچ آدرسی از او نداشتیم ، من به خودم اجازه دادم که چندین خط شعر در همان شکل و محتوی بنویسم و به ترانه اضافه کنیم ، کار انجام شد و داریوش برای انسجام بیشتر موسیقی از بزرگواری مثل احمد پژمان دعوت کرد که بر روی کار نظارت داشته باشد و به بیژن در تنظیم نهایی کار کمک کند ، البته پژمان هم پذیرفت و کمک بزرگی بود در به سامان رسیدن آن سرود واره.
باز این را هم بگویم که داریوش قبل از دیدار با من ، متن شعر را برای ایرج هم فرستاده بود که او در حقیقت کار مرا انجام دهد ، اما آن بزرگوار چنان ترانه ای با قافیه ، به نام با من از ایران بگو ساخته و پرداخته کرده بود که در یک نگاه انسان متوجه می شد که آن کار قابلیت یک کار منحصر به فرد را دارد و ارزشش بیش از این ها بود . همین امر باعث شد که دوباره داریوش آن ترانه را هم با یک ملودی و تنظیم دیگر مستقلا خواند.
در اینجا لازم است به نکته ای اشاره کنم که در طول همه ی این سالها ، من هرگز مدعی ترانه سرایی نبوده و نیستم ، چرا که در این زمینه بزرگانی پیشقراول این هنر هستند که در مقابل آنها به راستی بی ادبی است که کسی مثل من خود را به حیطه ترانه وارد کند ، من به قولی مرثیه سرای دل خویش بودم ، زیرا در حقیقت کار من اصلا در زمینه نظم نبود و بیشتر خود را طلبه ی نثر می دانم تا نظم .
خلاصه ، کار برنامه ریزی به پایان رسید و زمان اجرا شد . قراری گذاشتیم و همه ی خوانندگانی که دعوت کرده بودیم به غیر از ابی ، در محل استودیو حاضر شدند .
حالا بگویم چرا ابی نیامد ، ابی عزیز در آن روزها بیماری سختی داشت و او هم مثل خود داریوش به بیماری اعتیاد گرفتار بود و در همان هفته ای که ما کار را به سرانجام می رساندیم او راهی بیمارستان شد و نتوانست در آن سرودواره ، قطعه ای اجرا کند ،
اگر قرار باشد نام آن بیست خواننده را تمام و کمال بگویم براستی یادم نمی آید ، چون نام بعضی از آنها را از یاد برده ام اما آنهایی را که به یاد دارم این عزیزان بودند:
داریوش ، علی نظری ، ستار ، مرتضی ، شاهرخ ، داود بهبودی ، اندی ، کورس ، بهرام ، آصف ، دو نفر به نام های مهرداد که فامیل یکی از آنها ملک اسماعیلی بود ، خانم مولود زهتاب ، آلیس ( یک خواننده زن شیرازی) ، یک خواننده ای به نام داریوش که تازه می خواست بخواند و هنوز اسمی برای خودش انتخاب نکرده بود ، سیاوش که در آن دوران این آقای امیرقاسمی صاحب تلویزیون تپش که نه نامی داشت و نه شهرتی و به اصطلاح به عنوان مدیر برنامه های سیاوش به استودیو می آمد و در حقیقت باعث آزار و اذیت ما هم در انتها شد که آن بماند به وقت خودش ،
کار اجرا شد و مثل همیشه بدلیل نبودن پول ، آن طور که می بایست برایش تبلیغ نشد و تنها به همت یکی دو هموطن ایرانی توسط نادر رفیعی مدیر تلویزیون امید ایران تصویر برداری شد و به حافظه موسیقی ایران پیوست .
اما یک چیز جالب و حرفه ای برایتان از داریوش بگویم :
یک روز در انتهای کار ، سرمان خلوت تر بود و داشتیم با داود بهبودی خوش و بش می کردیم ، داود از اولین گیتاریست های گروه داریوش بود که قبل از انقلاب فقط برای داریوش وبعضی از خوانندگان دیگر گیتار می زد و چه استادانه هم می زد که البته هنوز هم می زند و من او را یکی از بهترین ها می دانم ، بله ، داشتیم با او خاطره مرور می کردیم که به یکباره به ترکی چیزی به داریوش گفت و بعد بلافاصله داریوش هم چیزی به ترکی به او گفت و داود بلند شد و رفت گیتارش را آورد و شروع به نواختن و خواندن کرد . من دیدم ای بابا ، خواندن اش هم به زبان ترکی است که من نمی فهمم ، ولی خدایا چقدر دلنشین است . همه ی خواندن او و بعد از او ، تمرین داریوش ، نیم ساعت طول نکشید ، من دیدم که هر دو با اپراتور صدا صحبت کردند و وارد استودیو شدندو پس از یک ساعت حاصل کارشان شد ، حیدربابا ، با اجرای داریوش و داود بهبودی
این کار در ذهن من به عنوان یک کار حرفه ای برای همیشه ثبت شد.
پرسش ششم:
داریوش در مصاحبه ای عنوان داشتند که اولین بازجویی ها از ایشان ، مربوط به ترانه ی پریا احمد شاملو بوده که طبق آرشیو من ، این ترانه اردیبهشت 1351 منتشر گردیده.آیا شما در جریان بازخواست ها و بازجویی ها از داریوش قرار داشتید . آیا در این باره خاطره ای دارید؟

بله ، این ترانه هم داستانی برای خودش داشت. همان سال پنجاه و یک ، داریوش پس از خواندن چندین آهنگ از کارهای استاد از دست رفته پرویز مقصدی که در همین جا به عنوان یک شنونده موسیقی پاپ ایرانی ، از جای بلند می شوم و در مقابل نام آن بزرگوار ، کلاه از سربر می دارم و به جای همه ی خوانندگانی که او باعث معروفیتشان شد و نمک نشناسی کردند ، به روح بزرگوار او سلام می کنم .
بله بعد از خواندن ملودی های ناب او ، در تنهایی اش و در زمزمه های شبانه اش مشغول کار شد . بر روی منظومه پریا ، پس از چندی ، یکروز وقتی من از سربازی به خانه بازگشته بودم ، او به سراغ من آمد و گفت : برویم خانه می خواهم یک کار جدیدی که بر روی منظومه پریا انجام داده ام گوش کنی .
من با شنیدن نام پریا و احمد شاملو و حساسیتی که خودم به شخصه بر روی کارهای آن بزرگوار داشتم ، در دل خداخدا می کردم که کارش کارستان باشد و حداقل آبروی آن منظومه ملی را حفظ کرده باشد . به خانه رسیدیم و او کار را از یک پخش ریل که حالا دیگر بهترین اش را داشت برایم پخش کرد.پس از پایان کار بلند شدم صورتش را بوسیدم و گفتم : انصافا کار شسته رفته ای شده است ، البته اگر چه بعدها ، آقای شاملو در کل از مجموعه کارهایش با ملودی های ساخته شده اظهار خرسندی نکرد ، اما خوب نظر شاملو کجا و نظر من کجا .
این کار از همان ابتدا با اشکال روبرو شد و اجازه پخش نگرفت ولی خوب، داریوش خوانده بود و کاری هم که توسط خواننده اش خوانده شده باشد ، دیگر خوانده شده است و هیچ دیاری جلودارش در آینده نخواهد بود ،
البته همان طور هم شد ، با این که به کمک خانم مینا اسدی ترانه دیگری بر این ملودی نوشته شد که همان ترانه معروف «زندگی یه بازیه» بود اما منظومه پریا هم ، کم کم و در حقیقت قاچاقی وارد بازار شد و به گوش مردم رسید و با استقبال هم مواجه شد.
سال بعد زمانی که داریوش را ساواک دستگیر کرد ، خوب به طبع از هر دری سخن به میان آورده بودند و یکی هم صحبت درباره خواندن منظومه پریای شاملو بود ، البته در آن روزگار ، ساواک بیشتر حساسیت اش بر روی نام شاملو بود تا نام داریوش ، اما همین که دیده بودند یک خواننده جوان جرات خواندنش را کرده بود بر آنها گران می آمد و این خود بخشی از جرم داریوش بود برای زندانی بودن درآن نه ماه.

پرسش هفتم:
شما اخیرا به تهیه کتابی به نام صدای پای عشق که پیرامون زندگینامه داریوش اقبالی است ، پرداخته اید. دوست می دارم از روند شکل گیری این ایده و هم چنین کار انتشار کتاب بدانم. کتاب چه زمانی به دست علاقه مندان خواهد رسید ؟ از این کتاب بیشتر بگویید؟
اما کتاب زندگینامه ،
نام کتاب تا به امروز به انتخاب من ، صدای پای عشق ، بوده است . اما لازم به توضیح است که هنوز داریوش برای نام کتاب تصمیمی نگرفته .
نگارش این کتاب تا این تاریخ از پنج سال هم گذشته است.در سال دوهزار چهار (2004) یک روز داریوش برایم یک ایمیل فرستاده بود حاکی از این که شنیده است در ایران چندین کتاب به نام زندگینامه داریوش به چاپ رسیده و بعضی از آنها فقط متن ترانه های او می باشد و بعضی هم مقداری مطالب از بریده جراید دوران شاه برداشته اند و سر هم کرده اند و به نام زندگینامه او به بازار داده اند .
دو هفته بعد ، تلفنی از او داشتم و در زمانی که گفتگو می کردیم او به من پیشنهاد داد که زندگینامه او را بنویسم و دقیقا این جمله را گفت که: فکر نمی کنم کسی به غیر از تو تا به این حد مرا بشناسد و مهم تر از همه ، اینهمه سال در کنار من باشد.
آن روز بلافاصله جواب مثبت دادم و قرار شد که او از فردای آن روز هر چه که از دوران بچگی بیاد می آورد برایم در یک ایمیل بفرستد و من فعلا آرشیو کنم . در ابتدای کار به روش او جلو رفتیم و من ایمیل ها را می خواندم و متن آنها را دوباره نویسی می کردم و در آرشیو می گذاشتم ، یک سال گذشت وحدودا داریوش بیش از بیست ایمیل فرستاده بود که هر کدام هم دو صفحه ای می شد ، یعنی حدود چهل صفحه.
از طرف دیگر هیچ کس نمی دانست که این کار چقدر ذهن مرا مشغول کرده است ، البته برای این مشغولیت ذهنم هم دلایل مهمی داشتم . اول او بزرگترین خواننده پاپ کشور ما بود و هست ، دوم مردم حساسیت زیادی در رابطه با او دارند ، سوم پرونده کاری اش مملو از کار با بهترین های ترانه و موسیقی بود.
همین دلایل به من نهیب می زد که این کار ، کار مهمی است و باید نگارش کتاب بتواند آبروی گذشته ی او را حفظ کند ، من دست به کار شده بودم ، اما یک روز همه چیز را رها کردم و تصمیم گرفتم به کتابخانه بروم و چندین کتاب بیوگرافی در زمینه های مختلف پیدا کنم و بخوانم . اولین کتابی که پیدا کردم بیوگرافی چارلی چاپلین بود ، که به واقع هم فال بود هم تماشا ، بعد کتابی خواندم درباره زندگی چرچیل ، بعد از آن زندگینامه هاینریش بل آلمانی را دست گرفتم و خلاصه بعد از خواندن تمام آن بیوگرافی ها تازه متوجه شدم من می خواهم درباره ی خواننده ای بنویسم که خودش در قید حیات است و این اختلاف بزرگی بود بین داریوش و آن دیگرانی که بیوگرافی اشان را خوانده بودم .
باز اشاره کنم ، نمی دانم یک حس غریبی پس از آن روزی که داریوش به من پیشنهاد کار داد ، در من رشد کرده بود که بسیار دوستش می داشتم و مدام به دنبال این بودم که این چه حسی است !
تا این که یک روز دریافتم داریوش با این پیشنهاد قدرتی به من داده است که از آن به بعد قابلیت های نهفته ام در طول این سال هایی که در غربت زندگی می کردم ، شکفته شده بود و همین احساس ، قدرت نوشتن آخرین مقدمه کتاب را پس از هشت بار نوشتن مقدمه های مختلف به من داد .مقدمه را که نوشتم همه چیز مرتب و منظم شد ،
اولین و مهم ترین نتیجه اش این بود که فهمیدم کتاب درباره یک خواننده است ، ویک خواننده بیوگرافی ملودیک می خواهد . یعنی می بایست نثر کتاب ، در بهترین شکل اش ملودیک باشد.
این راز که برایم گشوده شد ، شروع به بازنویسی همان چهل صفحه از دست نوشته های داریوش کردم و بعد از بارها بازنویسی ، وقتی زمانی می رسید که خودم از خواندن اش لذت می بردم ، متوجه می شدم که کار تمام است و کامل .
البته یک شنونده همیشگی هم داشتم که کسی جز همسرم نبود ، وقتی اوهم به قولی تایید می کرد ، نقطه پایان فصل را می گذاشتم و سراغ فصل بعدی می رفتم .
تا این که دست نوشته ها تمام شد ، اما تازه رسیده بودم به هفت سالگی اش ، حالا فکر کنید هفت سالگی کجاو بیست وهفت سالگی کجا ، یعنی دقیقا زمان تولد تا خروج او از ایران
پس از یک تماس تلفنی و خواندن همان چهل صفحه برای او ، و تایید او درباره نوع نگارش ام ، هر دوی ما را برای ادامه کار جدی تر کرد و قرار سفری گذاشتیم که از آن پس خواننده در متن کتاب متوجه قرارومدارهای ما هم می شود . در سفر اول ، به این نتیجه رسیدیم که کتاب به طور کلی ، نقبی باشد به گذشته و حال و بقیه ماجرا می ماند برای زمانی که کتاب به چاپ خواهد رسید و شما نازنینان خواهید خواند .
فقط این را بگویم که جلد اول کتاب که از تولد داریوش است تا زمان خروج او از ایران به نظر من به پایان رسیده است و تنها حدود بیست صفحه از بخش آخر آن مانده که آن بیست صفحه را هم نوشته ام و فقط مانده است ویرایش آن .
به هر حال خوشحال ام از این که توانستم تا حدودی شما دوستداران او را خرسند کنم و در پایان این گفته داریوش را برایتان عنوان می کنم که در جایی از کتاب می گوید:
مردم همیشه مردم هستند ، اگر برایشان بودی ، ماندی و اگر رودر رویشان مردی.

ع . گ . رها

نروژ پاییز هزار و سیصد و هشتاد و هشت

توضیح از مدیر سایت:
به درخواست دوستان در این کتاب مسئولیت بسیار دشواری نیز به عهده ی من گذاشته شده است. مسئولیت
تاریخ دقیق انتشار ترانه های داریوش در کنار نام حقیقی ترانه سراها و آهنگساز و تنظیم کننده ی این آثار.
من نیز در اجابت به خواسته دوستان تحقیقی را که سالها درباره تاریخ دقیق انتشار ترانه های داریوش از سال 1380 آغاز کرده بودم پیشکش نازنین هنرمند میهنمان نمودم. داریوش نیز در ایمیلی مرا شرمنده ی محبتش نمود.


زندگینامه داریوش اقبالی : جلد اول
فصل اول :سالهای 1329 تا 1339 تولد ریشه .
فصل دوم :سالهای 1339 تا1349 روییدن حیات در بطن ساقه .
فصل سوم :سالهای 1349 تا 1357 دویدن جوهر حرکت در بن برگ .
فصل چهارم : بررسی ی اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران
فصل پنجم : اولین اجرای صحنه ای در مدارس و آموزشگاه ها و مقام ها
فصل ششم :اقامت در شهر های مختلف ایران/ زندگی در محلات مختلف .
فصل هفتم : شروع فعالیتهای جدی و حرفه ای
فصل هشتم : اولین برنامه ها و شوهای تلویزیونی و کنسرت ها .
فصل نهم :اجرای برنامه به مناسبتهای مختلف / مثل دختر شایسته / اجرای برنامه
در کاباره ها / شکوفه نو / میامی / باکارا / متل قو
فصل دهم : بازی در فیلم های سینمایی / خواندن در متن فیلمها و سریال های تلویزیونی.
فصل یازدهم :دستگیری و زندان در تاریخ شانزدهم شهریور1353
فصل دوازدهم :دوران پس از زندان و انقلاب سال 1357 در ایران
فصل سیزدهم :تبر و ریشه / همه سالهای دور از وطن

بخش هایی از کتاب صدای پای عشق درباره کنسرت داریوش در پاریس و اجرای ترانه ی بمان مادر به قلم علی گزرسز:
برای لحظه ای سکوت کامل برقرار شد و با فرمان عبدی یمینی ، همه ی آن صداهای ناهنجار به هنجار گشت و الفبای موسیقی، همه ی آن بچه های شیطان را هم آوا کرد و من و یک سالن پر از سکوت را ، به میهمانی احساس دعوت کردند و حالمان سرشار از ناگفتنی ها شد. برای من یکی از زیباترین انضباط ها ، نظمی است که بر تمامی یک ارکستر حاکم می شود . نظمی برای هماهنگی و هم گونی مشتی آلات موسیقی ، که هر یک به خودی خود ساز خود را می زنند و از تجمع این من ها با چنان نظمی ، مایی می شوند و تا ریشه ی جانمان نفوذ می کنند . عبدی نفس در سینه حبس می کند و با حرکت انگشتانش بر روی دکمه های ارگ، فرمان هم نوازی صادر می کند .عجیب لحظه ای است ، آن لحظه ای که هر منی به معراج مایی می رود و خود و ساز خود را در خدمت جمع آماده می کند . عبدی با فشار بر هر دگمه ارگ ، زنگ کلیسایی را به صدا درآورد که فاجعه ای در شرف تکوین را به ما هشدار می دهد.ویلونیست ها یک چشمشان میخکوب بر دفترچه ی نت هاست و چشم دیگرشان در جستجوی حرکات حریر وار رهبر ارکستر شان است و به یکباره ویولن ها با نظمی خاص ، بر شانه هایش قرار می گیرد و آرشه ها و ویولن ها همچو دو دلداده در انتظار بوسیدن یکدیگرند و با آخرین طنین زنگ هشدار فاجعه همچون سروش غیبی به ملودی اضافه می شود و بعد و عمق درد را صدچندان می کند و دو دلداده مشغول معاشقه می شوند . صدای زنگ هنوز هم ملودی را همراهی می کند . در گوشه ای از صحنه هفت نفر موزیسین فرانسوی با تمام توان هوای انباشته در ریه هایشان را به درون ساکسیفون ها و ترومپت ها یشان می دمند و همزمان انگشتانشان را همچون بالرینی بر روی کلیدهای طلایی می رقصانند و اور تور یکی از زیباترین و پراحساس ترین ترانه های داریوش یعنی بمان مادر را می نوازندو من ناخودآگاه چهره درهم و فشرده شاعر بزرگمان نادر نادرپور را در نظر مجسم می کنم که با قلبی افسرده و چشمان به اشک نشسته در سوگ جانباختگان قیام 28 مرداد نوحه سرایی می کند و به مادرانی دلداری می دهد که فرزندان رشیدشان را برای نجات میهن با سرفرازی در آن ظهر گرم تابستان به یاری ملتی فرستادند که به گمان خویش جان دادن و جان باختن کوچکترین کارشان بود و رهایی میهن تنها آرزویشان .
دختر چنگ نواز آلمانی در حالی که با صدای هم گون سازهای بادی و آن ملودی زیبای بابک افشار از خود بیخود شده بود به یکباره با اشاره رهبر ارکستر، دست هایش را در دو طرف چنگ به اهتراز درآورد و از روی دفترچه نت جای انگشتانش را یافت و همه ارکستر را به سکوت دعوت کرد و جانانه ملودی را نواخت . داریوش چشمانش را بر هم نهاد در حالی که دستانش را به دور میله سرد پایه میکروفن حلقه می کرد، گردن افراشت و برای اجرای دکلمه ی ترانه ی بمان مادر ریه هایش را از اکسیژن غوطه ور در موسیقی پر کرد و با سکوت چنگ شروع به دکلمه کرد :
تلنگر می زند بر شیشه ها سرپنجه ی باران

نسیم سرد می خندد به غوغای خیابان ها
دهان کوچه پرخون می شود از مشت خمپاره

فشار درد می دوزد زبانش را به دندان ها
هنوز چنگ سوگوارانه در زیر صدای داریوش سیم می لرزاند و همزمان ویولن سلی آرشه می خورد .

زمین گرم است از باران خون امروز
زمین از اشک خون آلوده خورشید سیراب است
ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون مادر

که همچو لاله از لالای نرم جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر

که باران بلا می باردت از آسمان بر سر
ویولن ها آرام با تک ضربه های ارشه به صحنه کارزار می آِید و القا کننده طنین و ضرب آهنگ قلب فشرده مادری می شوند که در آن جنگ نابرابر، خون فرزند دلبند خویش را بر سرنیزه ها می بیند . فاجعه آنقدر عظیم است که ویولن ها به تنهایی قادر به تصویر صحنه کارزار نیستند .
این درد ، درد مرگ فرزند است. هم نوایی می خواهد و هم صدایی می طلبد. پس همه ی ارکستر به فغان می آِیند تا شاید لحظه ای از آن حماسه را هم آوایی کنند و صدای بغض در گلو پیچیده ی مادر فرزند مرده ای را به گوش ما برسانند و آنجا بود که من ، یکی از زیباترین تلفیق های کلام و آوا را به همت بابک افشار ، نادر نادرپور و داریوش به گوش جان شنیدم و به هر سه آنها در دل آفرین گفتم .
پس از اجرای ترانه بمان مادر از سالن کنسرت بیرون آمدیم. شب از آن شب های زیبای مهتابی بود . مهتاب ، آب رونده رود سن را رنگ سربی زده بود و ما به وضوح انعکاس تصویر واژگونه شهر پاریس را در رود سن می دیدیم و شاهد لرزش تصاویر واژگونه ی شهر در آب بودیم. داریوش زیر لب شروع به خواندن آهنگی کرد و این همان آهنگی بود که برای اولین بار درآن روزگار شش سالگیش برای اسبی خوانده بود که او را به معراجی عجیب برده بود و من به آنی فهمیدم که او دوباره قصد عروج دارد .
چنان جانانه و عجیب به زبان مادریش آهنگ آپاردیسه لر را می خواند که من دلم می خواست دوربینی می داشتم و آن لحظات ناب را برای همیشه ثبت می کردم . آهنگ که تمام شد هر دو از شهر میانه به کنار رودخانه سن بازگشتیم و من به او گفتم عجیب است که با این که یک کلام از این آهنگ ترکی را که تو خواندی نفهمیدم اما این را بگویم که وقتی تو به زبان مادریت می خوانی من بیشتر به خلسه احساس فرو می روم .
او برای لحظه ای به من خیره شد و گفت : خیلی دوست داشتم زبان ترکی را می فهمیدی وآن همه زیبایی های حسی که در این زبان بود می فهمیدی و لذتش را می بردی . پرسیدم بیاد می آوری چه اتفاقی افتاد و چه شد که احساس کردی باید بخوانی و...
ادامه مطلب را پس از انتشار در کتاب بخوانید.
حمید
شنبه 16 آبان 1388
->